تبليغاتX
اقلیما :: Eghlima Poem
 

سلام

 

گفتی نیست...

 

خاکم به سر! زغصه بسر خاک اگر کنم

 

خاک وطن که رفت چه خاکی بسر کنم؟

 

 

 

_ دست تو که می رسد به بند

 

عصرهای تعطیل هم می چرم!

 

خلاصه این تقدیر ماست که خدا ننوشت

 

گاوچرانی چقدر به تو نمی آید...

 

ببخشید باخدا عوضی گرفتم

 

شما را

 

بخدا یواش بگیرو ببند و

 

شما؟؟!

 

تعطیلی های معاصر چه خواب صبح خوب است کابوس جان...

 

ببخشید کابوی جان

 

من چقدر روی این شعر غلط املایی نوشته ام!!!

 

 

 

_ جلاد جوان

 

این دوره های خاک بر سر هم که گذشت

 

از سرم

 

باتو خواهم گفت

 

تا فرق اراضی این سر باخیال را ندیده تقسیمش...

 

کوه هایی است از تو جوان تر

 

که مرا دور زده اند و آب به خاکم می دهند و

 

                                       خوب به بادم!

 

فاشی ازین بزرگتر نلرزاندم

 

که ترک خوردگیم به اتفاق نبود و

 

اقدام این دوره های فرسایش است

 

فاشی که از سرم نمی گذرد به هیچ فرق شکافته ای!

 

 

 

_ بخواهی نخواهی

 

می دانی چقدر نشسته ام کنار دفترچه های خانگی

 

که به گور ایستاده نمانم

 

ـدر امروزهایی که تنها گورها موصوف ایستادنند!ـ

 

اما چه فرق

 

میان جماعت گور به گور پیرامون

 

با من که به انگلیسی با این دفتر های یک خط حرف می زنم؟!

 

نخواهی بگذریم هم بگذریم

 

می خواهم شعر بنویسم   for parsian !!!

 

 

+ کبری مولائی | 

 

 

سلام

 

 

قرارم با خودم این بود که دراین وبلاگ

 

 

آنچه باید گفت بنویسم

 

 

چند روز پیش از سری داستان های  دوست خوبم

 

 

 علی زراسوند یکی دوتا رو خوندم

 

 

حس کردم در اقلیما هم باید گذاشت

 

 

 تا شاید دوستانی  که می خوانند

 

 

 به اندازه من و نه علی لذت ببرند

 

 

واگر مایل بودند  پانوشتی براین نوشته بنویسند

 

 

 نظر نقد یا هرآنچه برداشتید:

 

 

 

کارگرها درحال رفت و آمد بودند

 

 

سرباز ها در حال پست

 

 

کسی داشت در خدا دخالت می کرد

 

 

چهار ساعت  بیشتر نگذشته بود

 

 

 خدا داشت گوشش را می خاراند شکلک درمی آورد

 

 

ساعت چهارم از اتاقش سرک کشید صورتش را ننمایاند

 

 

دست دراز کرد اسامی را از زیر پادری بیرون کشید

 

 

خندید

 

 

_مثل دخترکی که پوتینی سوراخ دارد هنگام بارش_

 

 

پوستش گل انداخت احساساتش از میانه ی زمان به گوش رسید

 

 

چند خط پایین تر کسی شکلکی روی اسامی کشیده بود

 

 

 علامت یا چیزی چنین 

 

 

هر آنچه برداشتید

 

 

...

 

 

جیرجیرک به چشمان وحشی زل که نمی توانم بگویم چه زده بود

 

 

توانی نداشت گویی بر ملاجش کوبیده بودند

 

 

خدا به دیوار آویزان شده دخترک را می پایید

 

 

چشمانش را بست شر شراب چیزی به یادش آورد

 

 

 تنها در خانه چه می کند؟

 

 

تلاش کرد  تنوانست برخیزد کابوس دید

 

 

: بهتر است بخوابم تا برخیزم.

 

 

خداوند خدا دهانش را باز کرد

 

 

مثل همیشه نامه دیر رسید

 

 

ساعت سوم شروع شده بود

 

 

می دیدم

 

 

می دویدند

 

 

زنگ همه را به خود آورد

 

 

: آقامون خیلی خشن بود

 

 

همیشه با اون نیش بازش مثل یک مارمولک

 

 

 پشتشو به دیوار می سابوند

 

 

کلیدو تو گوشش فرو می  برد استارتش بود !

 

 

سگ همسایه داشت دختری را توی دوکوچه آنورتر بو می کشید

 

 

گربه ی سمت راستیمان فرصت را ربود

 

 

دنبه ی حاج فتح علی بید آبادی را دزدید

 

 

ـبرای توله ی چند ماهه اش ـ

 

 

اواسط ساعت دوم صدای خنده از کسی در نمی آمد

 

 

هیچ چیز برایمان نماند

 

 

باد همه چیز را ربود همانطور که در قدیم آورده بود

 

 

ساعت های متمادی بود که خرها خواب بودند

 

 

_خواب خرگوشی_

 

 

...

 

 

Over time

 

 

...

 

 

 

جنگل جای عجیبی است

 

 

قانون من می توانم ما سگ کی باشیم را

 

 

 کسی آورد در این دره برایمان توضیحاتش را داد

 

 

زیر بوی شرجی هی گوش دادیم

 

 

از جنوبی ترین که درگذشتیم مرگ متولد شد

 

 

کسی از ما عبور نکرد

 

 

خورشید قدمش را می زد

 

 

سگ مش قربون هم هی ذوزنقه ای فریاد می کشید

 

 

یک لباس دو لباس...سلام مشت عباس .

 

 

 

"علی زراسوند چقاخوری"

 

+ کبری مولائی | 

آمده ام

 

دوباره

 

با شعری از دورهای شاعرانگیهام :

 

 

خواب تورا می بینم!

 

و تو سنگین نشسته ای در جوار باقی مانده ام

 

_که چپانده بودنش

 

لای

 

ترمه های

 

یک روسری. _

 

درست وقتی سنگ ریزه می کشتی

 

روی شیشه ی خواب

 

یک روسری

 

 اضافه ی رگ هایت را لای ترمه هایش

 

می چپاند

 

تا تو سنگین بنشینی در جوار

 

باقی مانده ام!

 

 

 

 

 ویکی از همین نزدیکی ها

 

از روزهای اردیبهشت همین نوزده سالگی:

 

 

من زمین مین کاری شده ام

 

پرتم

 

از درخت های بارور

 

رو به جاذبه ی سقف

 

_که چراغش برای هیچ ابری سبز نیست!_

 

...

 

جان من

 

تو یکی به

 

جهان خودت

 

راضی باش

 

این سیب به جذب تو قصد افتادن ندارد

 

و حتا

 

توی هوا

 

بی هوا هم که چند تا

 

قلط بخورد

 

دست های تو همیشه جای اشتباهی ایستاده اند

 

که روی هیچ مینی نیست!

 

+ کبری مولائی | 

دلم برای کسی تنگ است

 

که تا شمال ترین شمال

 

با من رفت و

 

در جنوب ترین جنوب

 

با من بود

 

کسی که بی من ماند

 

کسی که با من نیست

 

کسی

 

...

 

دیگر کافی است

 

_حمید مصدق_

 

 

 

و اینبار من  ودوباره  شعر:

 

 

ـ چشم هایم بهانه ی خواستنت می شود

 

می دانی؟

 

و دنیا

 

که هوار می کشد

 

هر روز

 

هر شب

 

و هی می رقصد دور آتش زمانه

 

همیشه

 

...

 

می پرسم:

 

باران آیا روزی شهید خواستم می شود؟

 

و طلوع

 

_که زیر زبان زمین جامانده است_

و آیا

 

آیا

 

بهانه ی داشتن تو می شود

 

چشم هایم؟

 

 

 

 

 

 

ـ قند تلخ

 

_مثل دهن های جوان_

 

از وقتی که در پدرم بودم

 

با من نبودی

 

که تلخی کنی

 

که بشناسیم

 

که نشئه ی نشناختن همیشه مانده ای

 

نشئه ی وقتی

 

که در پدرم بودم!

 

 

+ کبری مولائی | 

 

سلام

 

این روزها سعی می کنم باشم

 

کار سختی نیست

 

این روزها دچار خود آبستنیم

 

این روزها دارم تولد می کنم کبری رو

 

که باید قبول کنم کار سختیه

 

این روزها دلم تنگ درخت توت همسایه اس

 

که گواه شکست بغض های کبری بود

 

با من باشید با دوشعر:

 

- درخت توت همسایه مجاور با خدا می شد

 

زمانی که شکست بغض هایم بی صدا می شد

 

زمان در گردی ساعت طلوع ماه را می گفت

 

لیکن ماه هم گویا مجاب سایه ها می شد!

 

 

 

شبانه دزد بر دیوار خانه آسمان می برد!

 

و در یک چار دیواری صدایی در گلو می مرد:

 

"به یک تصویر مبهم از گلی پژمرده می مانم

 

کجایی ای بهار استوار شاخه های ترد؟"

 

 

 

درخت توت همسایه گواه گفت و گوهایم

 

گواه  انتظار آدمی در شهر بی آدم

 

نفس انگار با این تن غریبی می کند دیریست

 

به یک تصویر مبهم از گلی پژمرده می مانم

 

 

 

درخت توت همسایه من بی آسمان را باش!

 

ویادت هست می گفتی"دعاکن نیمه شب"؟ایکاش

 

که می دانستی از یک آسمان دروازه ی بسته

 

چه چیزی حاصلم شد؟"تک صدای انعکاس کاش"

 

 

 

 

 

- تقدیمش می شدم

 

خیلی خالی

 

مثل تبریک های دستپاچه ای که عیدها می گرفتیم

 

_وقتی هوای عید ها می گرفتمان_

 

خیلی خالی تر از آن روز

 

که

 

_درد کوفته_

 

عزادارم کرد

 

بی او

 

تقدیمش می شدم

 

همراه آآآخ ی

 

 که از اخم هایش به جانم می افتاد

 

و داد می زد

 

من رسول درد های کوفته ام...

 

_که هرگز عزادارم نکرد به قدر تقدیر مقدر اخم هایش_

 

تقدیمش

 

حتا اگر خالی

 

مثل عذر گناه نکرده

 

مثل عیدهای ماسیده در تقویم

 

تقدیمش

 

تقدیم کسی که هیچ وقت

 

توی اخم هایش خلاصه نمی شد!

                                         

+ کبری مولائی | 

شب می روم به تبعید! حالا که صبح دیر است

حالا که در نگاهم یک آسمان اسیر است

یک آسمان گریه با طعم شور بغضی

که از حریم گونه مثل همیشه سیر است!

 

سلام دوباره

آه...

چقد اشکهای من شورند!!!

 

خوب نیستم ها هم تکراری شده

 اینو باید قبول کنم که خوب نیستم ها هم

...

به هر حال ممنونم از درد ها که مخفی ترم میکنن

و مخفی نیستم ها هم

...

وممنونم از شما  كه منو فراموش نمی کنید

که منو فراموش کنید ها هم

...

+ کبری مولائی | 

 

برای هدیه خواهرم که خود من است

                                        تمام ناتمام من با تو تمام می شود

                                       شاعر بی نام ونشان صاحب نام می شود 

 

وقتی که "ما" قسمت ما نمی شود

بر روی کاغذ شعرم حتا نمی شود

اسم تو را بنویسم نقل قول که من

با تو تمام می شوم...اما نمی شود

 

اما نمی شود که تو آسان شوی به من

مانند خارها مهربان که خارکن

با زخم های عجیبی مثل تو مدام

آلوده میشود به غم خون خواستن!

 

"وقتی تمام خاطره ها تلخ می شوند"

اینجا بروی "استقامت" ترکه می زنند

انگار روی کویر از خورشید بی غروب

گل های تشنه به باران بی آبروترند!

+ کبری مولائی | 

 "همیشه یک نفر باید به با خیزد"

خسرو گلسرخی 

راست می گویی همیشه یک نفر بیدار هست!

شاید از بس از نژاد وحشی تاتار هست

راست میگویی همیشه چند دنیا فاصله

از دو فعل "خواستن" تا "می توان" انگار هست

 

راست می گویی دوباره وقت قربانی ماست

روبروی یک خدا صد آتش از معبد به باست!

مثل کشف نور سرخی از جهنم زیر خاک

مرد قربانی به یک امید واهی مبتلاست!

 

راست می گویی که آدم هم به قید قرعه بود!

خوب شد اسمم محمد(ص) نیست تا بعدش درود

بر زبان ها شکل الهم...گیرد چون که من

خوب می دانم نباید گشت چون گشتم نبود!

+ کبری مولائی | 

این بار

 

صدای مرا از

 

آفتاب پیرهم نمیشنوی

 

چه برسد

 

به باور دخمه ای

 

پشت ازدحام جاودانه ی یک

 

_تره بار_

 

و این بار

 

کاوش صدای من از میانه ی

 

بوق ها و فحش های یک

 

_بلوار_

 

سرگرمی ولگردیست که کارتون خوابش را

 

_سگی_

 

لمیده است

 

وپاهای لختش

 

آفتاب آسفالت را

 

_از بهار تا مهر_

 

رفیق می شود

 

هرسال

 

این بار

 

هم کسی تکلیف حنجره ی گنگ مرا

 

نمیداند و

 

اشک های جاری

 

برقالی را

 

آه...

 

چقد اشک های من شورند!

+ کبری مولائی | 

فکر مرا هم بکنید

من توی فکر شما جا

نمی شود

جای شما مشغول ما بشود؟؟

ها؟

ها؟

...

نه!

نه نشد

نخواستیم

اصلا فکر شما گشاد هم که باشد

نه من توی فکر شما جا

نه جای شما مشغول ما

می شود

فکر من یکی را نکنید(؟)

+ کبری مولائی |